+ - x
 » از همین شاعر
1 دست الفت
2 با هوش پدر
3 بشوی احساس و عینک ها و چشمان را
4 برگ عمر
5 تماس پای خورشید
6 مهار تبسم
7 نگارستان
8 شکار بوی ارچه
9 بوسه گاه عاطفه
10 ترا من انتظارم

 » بیشتر بخوانید...
 منم از جان خود بیزار بیزار
 چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی
 اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی
 ای طایران قدس را عشقت فزوده بالها
 ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد
 مدارم یک زمان از کار فارغ
 اگر یار مرا از من برآری
 دل دی خراب و مست و خوش هر سو همی افتاد از او
 دگرباره سر مستان ز مستی در سجود آمد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

دیدمت طعنه سار صد گِله ای
می گرفت از تو هر نسیم صله ای

سر فرو برده ای به دامن خویش
عاجز از بافت زلف مسئله ای

در نگاهت شکسته رنگ زمان
خسته از داوری و فیصله ای

یک دو نسلی نبود دیدم من
در شمارم رسید سلسله ای

گر به ذلت ز عمر کاهی چنین
بر تو هرگز مباد حاصله ای

دست بر دست هم بنه ای جان!
تا به ره آوری تو قافله ای

در میان دو دست با هم تو
جام شادی رسد به قَلقَله ای

بشکند حجم ابر و سایه ودود
بگذرد از میانه فاصله ای

جشن گیرند مرگ ضحاکان
شهروندان شهر غلغله ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *