+ - x
 » از همین شاعر
1 کارت معافیت
2 رهروان روز
3 راگ وسواس
4 ترا من انتظارم
5 نگارستان
6 مهار تبسم
7 دست الفت
8 زندگی ارزد به تن
9 مرهون بعثت
10 باژگونی

 » بیشتر بخوانید...
 خبر داری که از غم آتشی آفروختم بی تو
 کشتند بشر را که سیاست این است
 لا یغرنک سد هوس عن رایی
 حجلۀ زمین
 باز چون گل سوی گلشن می روی
 هر کی از حلقه ما جای دگر بگریزد
 بر شکرت جمع مگس ها چراست
 کوچ
 یا رب من بدانمی چیست مراد یار من
 اندر دل ما تویی نگارا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

دیدمت طعنه سار صد گِله ای
می گرفت از تو هر نسیم صله ای

سر فرو برده ای به دامن خویش
عاجز از بافت زلف مسئله ای

در نگاهت شکسته رنگ زمان
خسته از داوری و فیصله ای

یک دو نسلی نبود دیدم من
در شمارم رسید سلسله ای

گر به ذلت ز عمر کاهی چنین
بر تو هرگز مباد حاصله ای

دست بر دست هم بنه ای جان!
تا به ره آوری تو قافله ای

در میان دو دست با هم تو
جام شادی رسد به قَلقَله ای

بشکند حجم ابر و سایه ودود
بگذرد از میانه فاصله ای

جشن گیرند مرگ ضحاکان
شهروندان شهر غلغله ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *