+ - x
 » از همین شاعر
1 دیوانه یی در من
2 نیمه راه
3 در میان دو تهی
4 مرور یک گرداب
5 شب و هذیان و تنهایی
6 دو بن بست
7 در پله ها
8 فریادی از کوچه
9 فردایی
10 از شب تا فردا

 » بیشتر بخوانید...
 بی تو نمی شود قدم زندگی زنم
 دامن کشان همی شد در شرب زرکشیده
 هر ذره يک جهان بخدايی بود وکيل
 جان و سر تو که بگو بی نفاق
 باغ است و بهار و سرو عالی
 جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ما
 هله ای آنک بخوردی سحری باده که نوشت
 به شکرخنده اگر می ببرد جان ز کسی
 از جمله رفتگان این راه دراز
 گفتی که: « در چه کاری؟ » با تو چه کار ماند؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کاش تا از جنس فردا باوری می داشتیم
در دل دیوار ها زخم دری می داشتیم

شوق پروازی اگر می بود ز این زندان یأس
زیر دیوار قفس، مشت پری می داشتیم

خویش نوح انگاشتیم و خشم و توفان کا شتیم
کاش هم از غیب، بخت لنگری می داشتیم

نغمه ی مارا هیاهوی لب بیگانه کشُت
کاش بر آوازه ها، گوش کری می داشتیم


جنگلی در ماست، آتش̊ کشت و خرمن̊ دود، کاش
تا به قدر برگ سبزی کشوری می داشتیم

...

کودکان میراث داران جوانمرگی و جنگ
کاش هم از نسل عاشق، لشکری می داشتیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *