+ - x
 » از همین شاعر
1 شهر بی دروازه
2 مار کر
3 مداری
4 تلاش کرگسان
5 چهاربیتی ها (بخش چهارم)
6 گیر لیورس
7 خم نیرنگ
8 میزبانی مهمان
9 گفتی که باز، بسته ی زنجیر می شویم
10 مگو که غربت این باغ را تماشا نیست

 » بیشتر بخوانید...
 راز
 مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار
 سیه چارد سرم افکنده منبر
 من ضرب تیغ ابروی نازت شمرده ام
 شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را
 کدام لب که از او بوی جان نمی آید
 هر راز که اندر دل دانا باشد
 نگه دارد برهمن کار خود را
 تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده
 افدی قمرا لاح علینا و تلالا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


گفتمش جانا ز ابر دیده می بارم سرشک
گفت ما را جلوه های ابر و باران آرزوست

جای باران گفتمش از دیده خون خواهم گریست
گفت خوش باشد مرا هم این و هم آن آرزوست

**

الا ای کودک آواره در دشت
الا ای مرغک در خون نشته

نمی بینم تو را هنگام پرواز
کدامین سنگ بالت را شکسته

**

به دریا دلان ما را سلام است
که توفان پیش عزم شان غلام است

تو سیلابی و در آیین سیلاب
به صحرای عدم خفتن خرام است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *