+ - x
 » از همین شاعر
1 پسری که بر سر او دوهزار سر شکسته
2 اگر حب وطن در دل نداری
3 بهار آمد چسان بینم به چشم کور دنیا را
4 ای که کار مردمان پیش تو بند افتاده است
5 باز بگلشن بیا آب رُخ گل بریز

 » بیشتر بخوانید...
 بازی
 خدایگان جمال و خلاصه خوبی
 ز همراهان جُدایی مصلحت نیست
 آن کس که به بندگیت آید
 مه طلعتی و شهره قبایی بدیده ای
 تنهایی در صورتم جیغ می زند
 سبز و نغز و مغز
 رفتم که در این منزل بیداد بدن
 ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش
 در زیر سایه روشن ماه پریده رنگ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


پسری که بر سر او دوهزار سر شکسته
سرنان کنون سر او به هزارشکسته

پسریکه مادر او را بهزار ناز پرورد
شکم گرسنه او کمر پدر شکسته

تو که شیشه ضعیفی مکن از فلک شکایت
که به سنگ نا امیدی دل صد گهر شکسته

نه همین ز دست زاهد سرما شدست مجروح
خُم و جام و پیک و ساغر همه سربسرشکسته

تو برو به کوه و صحرا که منم اسیر خلوت
تو بناز بر جوانی که مرا کمر شکسته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *