+ - x
 » از همین شاعر
1 سرافرازی ذلت
2 ای بلا جویان کوی انتظار
3 تلاش کرگسان
4 رباعیات امروز
5 چهار بیتی ها بخش سوم
6 اشکی بر گور بیگناهان بالابلوک
7 چهار بیتی ها بخش دوم
8 تلخکها
9 سرنوشت رأی
10 اینجا چگونه وسوسه ها عام می شوند

 » بیشتر بخوانید...
 مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
 کم کمکی
 ندیده است كه چشمم سیاهچال شده
 همه خوف آدمی را از درونست
 سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم
 گفتم که ای جان خود جان چه باشد
 ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی
 بوی وصلت گر ببالاند دل ناکام را
 به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
 از میان هزارتا خود من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


آمد به زیر سایه ی تنهای ام نشست
پیمانه ی سكوت مرا بی صدا شكست
پایی نهاد بر سر شور نگاه من
بند سه تار زمزمه ها راز هم گسست
بر من دو پلك غمزه تعارف نمود و گفت
ای كوچه گی مزاحم مردم شدن بدست
بیخود شدم فتادم و چشمی بهم زدم
دیدم چه شاعرانه به پهلوی من نشست
دست مرا گرفت وز جایم بلند كرد
این وقت شب كجا كه هوا سردسرد است؟
گفتا تو كیستی بكجا میروی بگو؟
گفتم بسوی جاده ناز تو مست مست
زد زیر خنده و گفتا كه ای بچشم
رفتیم و هر چه بود بخانه خدا وهست
او بود و من و خانه پر از خلوت نگاه
در را به روی هر چه بجز من گرفت و بست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *