+ - x
 » از همین شاعر
1 تا پیچک خیال تو از ناز قد کشید
2 عابر، پتو بپوش زمستان هنوز هست
3 مسافرازسفردلسرد می آید
4 بانو، حکایت خود موبه مو نکرد
5 شاعر به مرگ عاطفه ماتم گرفته است

 » بیشتر بخوانید...
 انتخاب
 غریبانه
 ياد باد آن شب که گيس محفلم روی تو بود
 ببرد از من قرار و طاقت و هوش
 تبعیدگاه
 دلا تو شهد منه در دهان رنجوران
 شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را
 یا ساقی الحی اسمع سالی
 مرا هر لحظه قربان است جانی
 مثل ذره روزن همگان گشته هوایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شاعر

شاعر به مرگ عاطفه ماتم گرفته است
در یک غروب تلخ، دلش غم گرفته است

شاید زلال قطره ی اشک عجیب او
از برگ شاعرانه ای شبنم گرفته است

پیش از شروع خوردن گندم کمی دلش
در پنجه های وسوسه پی هم گرفته است

بعد از تمام خستگی نومید تر هنوز
در پشت انتظار خودش دم گرفته است

فرسوده در ترانه ی احساس خود، ولی
از شانه های زمزمه محکم گرفته است







* * *


شاید که مرده شاعر و این گونه بی دریغ
باران به روی پنجره نم نم گرفته است


برگرفته از تارنمای خراسان زمین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *