+ - x
 » از همین شاعر
1 کوکنار
2 شعار خسته گی
3 فصل کهنه عشق
4 عشق باطله
5 روزگاربی عشق!

 » بیشتر بخوانید...
 برگ عمر
 حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
 ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
 دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد
 هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
 ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
 دلم رمیده شد و غافلم من درویش
 دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم
 از گورها بگیرید اینک سراغ ما را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

دوشیزه گان چشم نقره یی کهکشان

برعشق های باطلهء دختران زمین گریستند

که مشق احساس شان بیهوده در قیر خیابانهای شهر

و سایهء دیوارهای روستا می خسپید

چه دزدانه

جادوگران پیر نعش گیسوان بلند شان را

بر اجاق لذت پست آتش میزد

که هیچ کتابی آیت رهایی شان را

فریاد نکرد!


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *