+ - x
 » از همین شاعر
1 عشق باطله
2 کوکنار
3 شعار خسته گی
4 فصل کهنه عشق
5 روزگاربی عشق!

 » بیشتر بخوانید...
 در خلاصه عشق آخر شیوه اسلام کو
 ای بمرده هر چه جان در پای او
 ناآشتی
 در کوی کی می گردی ای خواجه چه می خواهی
 هر کجا که پا نهی ای جان من
 بیا ای جان نو داده جهان را
 تا دل به چين کاکل يار آشيانه ساخت
 هودج معنی
 ای که جان ها خاک پایت صورت اندیش آمدی
 آدمک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

درگونه های سرخ کودکان این شهر
خون خشک مرگ جاریست
سفرم کهنه شده

و سر گردنه ها دودآلود
آسمان بغض گرفت اینجا
تا زاغان سیاه جشن گیرند
پشت دیوارها
فریاد میزنند
نجات مان دهید، نجات مان دهید
و درمزرعهء پایان
دهقانان گندم را میکشند!
و زمین از خشم زهرآگین میخندد برما
و من فقد واژه هایم را برایش قرض داده ام
دعاخواندم
برهنه بود
دست التجا ام


دامن خورشید تابان را
و درپشت دعا ام
سرد می خندید
لبخندی
و طرح قامتم

پاییز در برداشت
و دیواری که از خون بود
جسمم را
به بن بست دلم

ترا از عشق راهی داد
دعا خواندم!
برهنه بود افکارم
و در پشت پردهء چشمانم
اسارت را اشکی بود




دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *