+ - x
 » از همین شاعر
1 کوکنار
2 شعار خسته گی
3 فصل کهنه عشق
4 روزگاربی عشق!
5 عشق باطله

 » بیشتر بخوانید...
 ای جان و جهان چه می گریزی
 میان تیرگی خواب و نور بیداری
 صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد
 مال است و زر است مکسب تن
 ای دریغا در این خانه دمی بگشودی
 مخسب ای یار مهمان دار امشب
 سفر بخير برو
 می نمايی اگر جدايی باز
 مگو با من خدای ما چنین کرد
 در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

یک وجب خاک سهم مان نیست
وعده را کجا بگذاریم
به بیراههء زمان
حدیث تلخ مان قصه کنیم
یا نکنیم!

پلک بزنی چشمانت پیر می شود
آیینه می شکند و نیم رخت به زمین می ریزد
و خیابانها از عبورت دلگیر میشوند
در گریز از این زنده گی
به کوچهء بن بست میرسی

شعار خسته گی را
به گوش کدام باغ میدهی
که درختان در فصل سبز شدن
دست هیزم شکن را می بوسند!


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *