+ - x
 » از همین شاعر
1 هفتاد و دو تیغ
2 بازی
3 پیوند
4 آمد و رفت
5 منگنه
6 چند رباعی
7 هفتاد و دو سر
8 زمستان کابل
9 غدیر
10 میلاد

 » بیشتر بخوانید...
 کسی کو را بود خلق خدایی
 صبر با عشق بس نمی آید
 شدم از بسکه سخنور سخن از يادم رفت
 میان تیرگی خواب و نور بیداری
 تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانی
 مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد
 ای آنکه به گهوارهء تن جان من استی
 خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
 مکن مکن که روا نیست بی گنه کشتن
 خرم آنروز

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

موسی به دین خویش عیسی به دین خویش
ماییم و صلح کل در سرزمین خویش
همسایگان خوب! قربان دست تان
ما را رها کنید با مهر و کین خویش
ما با همین خوشیم گیرم که جملگی
داریم دست کج در آستین خویش
ای دوست! عیب من چندان بزرگ نیست
این قدرها مبین در ذره بین خویش
دیگر چه لازم است با خنجرش زنی
هر کس که ترش کرد سویت جبین خویش
خواهی علف بکار، خواهی طلا بیاب
وقتی نشسته ای روی زمین خویش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *