+ - x
 » از همین شاعر
1 آشتی
2 شطرنج
3 بازی
4 شب همچنان سیاه
5 کفران
6 کفران
7 تهمینه
8 اُحُد (3)
9 چند رباعی
10 اسفندیار

 » بیشتر بخوانید...
 ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد
 شعری که نخواستی مال تو باشد
 ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی
 تقلا در تهی
 در هر دشتی که لاله زاری بوده ست
 هم لبان می فروشت باده را ارزان کند
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 گر بنخسبی شبی ای مه لقا
 به مهر مادرگیتی مکش رنج امید اینجا
 می بسازد جان و دل را بس عجایب کان صیام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به نوجوانان کارگر هموطنم


دیدمت صبحدم در آخر صف، کولة سرنوشت در دستت

کوله باری که بود از آن پدر و پدر رفت و هِشت، در دستت

گرچه با آسمان در افتادی تا که طرحی دگر دراندازی

باز این فالگیر آبله رو طالعت را نوشت در دستت

بس که با سنگ و گچ عجین گشته، تکّه چوبی در آستین گشته

بس که با خاک و گِل به سر برده، می توان سبزه کشت در دستت

شب می افتد و می رسی از راه با غروری نگفتنی در چشم

یک سبد نان تازه در بغلت و کلید بهشت در دستت

کاش می شد ببینمت روزی پشت ِ میزی که از پدر نرسید

و کتابی که کس نگفته در آن قصّة سنگ و خشت، در دستت

بازی ات را کسی به هم نزند دفترت را کسی قلم نزند

و تو با اختیار خط بکشی، خطّ یک سرنوشت، در دستت


آبان 1377


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *