+ - x
 » از همین شاعر
1 غدیر
2 کندو
3 کفران
4 از دل جنگل انبوه ...
5 منگنه
6 پیوند
7 قصه سنگ و خشت
8 اسفندیار
9 هفتاد و دو تیغ
10 تباهی

 » بیشتر بخوانید...
 یک خانه پر ز مستان، مستان نو رسیدند
 باغ جمال
 روز ما را دیگران را شب شده
 اگر به عقل و کفایت پی جنون باشم
 دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
 رهید جان دوم از خودی و از هستی
 یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من
 شهپر خاکستر
 مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم
 به شکرخنده اگر می ببرد جان رسدش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

برخیز و قصّة دگری سر کن، ای قصّه گوی شوکت دیرینه!

کوتاه کن حکایت رستم را، باری بگو حکایت تهمینه

ای ماه خوش نصیب سمنگانی! یک صفحه داشت دفتر اقبالت

آن شب که گیسوان تو شد شانه، آن شب که دست های تو شد خینه

دیگر سکوت بود و سیاهی بود، امید بود و چشم به راهی بود

با غنچه ای شکفته به تنهایی، با گوهری نهفته به گنجینه

دیگر نه نامه ای و نه پیغامی، یا دیدن مسافری از بامی

نه رخت تازه دوخته ای در بر، نه چهره ای مقابل آیینه

بستی امید تا که نهالت را آن تکدرخت پیر به بر گیرد

آری، گرفت، لیک به دشت کین، با دشنه ای که کاشت بر آن سینه

دیگر حماسه بود و خطر پی هم، میدان ِ باز و هیمنة رستم

در خانه ای تکیده و تنها هم یک شمعدان شکست و یک آیینه

ای ماه نامراد سمنگانی! خود دست ِ مهر جانب او بردی،

اینک بگو چگونه توانی داشت در دل ز قاتل پسرت کینه؟


خرداد 1378


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *