+ - x
 » از همین شاعر
1 هموطن
2 ای عشق
3 دل با معرفت

 » بیشتر بخوانید...
 تا من اسیر حلقهء آن گوش گشته ام
 باژگونی
 این سنگ ملون که گهر می نامند
 جوانی خوش گلی رنگین کلاهی
 دگرباره شه ساقی رسیدی
 بیار باده که اندر خمار خمارم
 نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید
 شعری که زندگیست
 سر مست الستم تو ميا در ره سيلاب
 خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

ای هموطن بهار وطن را ندیده ای
سرسبز دشت و كوه و دمن را ندیده ای
آن شاخ ارغوان و سمن را ندیده ای
گل های بی شمار چمن را ندیده ای
ای هم صدا تو بی سر و تن را ندیده ای

محروم علم و دانش و فرهنگ گشته ای
راهی عصر چوب و گل و سنگ گشته ای
بشكسته قامتت ز جفا دنگ گشته ای
یعنی كه بهر آدمیت ننگ گشته ای
تو جلوهء صفا و سخن را ندیده ای

این خاك و این وطن ز تو آباد میشود
بیرنگی و وفا ز تو بنیاد میشود
با علم و معرفت بشر آزاد میشود
غفلت اگر كنی خطر ایجاد میشود
اعجاز علم و معلم و فن را ندیده ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *