+ - x
 » از همین شاعر
1 گفته بودی شهرِ دل را بازسازی می­کنی
2 دم
3 از سرماگک‎های سرخ
4 تنورت گرم تا ماند؛ بسوزانم بسوزانم!
5 باید برون بیارم قلبِ فسرده‎ام را
6 با تمام نا تمامی ها، تمامم کرده ای
7 تاقین
8 قرضداران
9 آن­روز به ­من دیدی و خالی شده بودم
10 چشم ِ ترا بر روی نعش ام تر نمی خواهم

 » بیشتر بخوانید...
 خدایا داد از این دل داد از این دل
 بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
 تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی
 تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
 سیدی ایم هو کی، خذیدی ایم هو کی
 تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانی
 اینک آن مرغان که ایشان بیضه ها زرین کنند
 ای صنم گلزاری چند مرا آزاری
 شاعر کنار پنجره تنها نشسته بود
 به خدمت لبت آمد به انتجاع شکر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خنده مصنوعی‎ست می‎دانم که حالت خوب نیست

شانه‎هایت غیرِ جای سرخِ ضربِ چوب نیست



شامشارِ وحشیِ سبز و بلندِ موی تو

روی فرشِ خانه‎یی بالاتر از جاروب نیست



این‎قدر شامی که پی‎هم در رگانت ریختند

آفرین بر تو که صبح خنده‎ات معیوب نیست



بوسه کردم گونه‎هایت را ... و خندیدی که این

اشک‎های آخرینم هست، آخر «سوب» نیست



بگذر از من... هیچ‎کاری هم نمی‎آید ازم

بعد از این باید بگویی هیچ کس محبوب نیست



زنده گی یک‎تا برایت، مرگ صد تا داده‎اند

از گلویت رفتنِ هر آش، بی‎آشوب نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *