+ - x
 » از همین شاعر
1 هله نوروز آمد
2 خطه ی سبز
3 فقط خواب
4 احساس
5 امروز که بی حساب کردم گریه
6 اجاق سرد انزوا
7 در خنده های آیینه من گریه می کنم
8 مادرکم
9 حرم دام
10 شه بیت

 » بیشتر بخوانید...
 ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام
 ديده ام ديد و دل کشيد ترا
 پیش چنین جمال جان بخش چون نمیرم
 از رنج کشیدن آدمی حر گردد
 هیچ خمری بی خماری دیده ای
 غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
 ای بر سر بازارت صد خرقه به زناری
 چو برقی می جهد چیزی عجب آن دلستان باشد
 با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی
 نزدیک توام مرا مبین دور

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

و برگ برگ درختان باغ سودا شد
و لاله ها ز دل دشت و راغ سودا شد
ز کاروان شب انوار مه معامله گشت
و در احاطهء ظلمت چراغ سودا شد
به هر وجب ز دل ابر زخم ها خون ریخت
به لاله لالهء این دشت، داغ سودا شد
ز کوخ شب زده گان شمع اختیار ربود
به کاخ غیر نشین چلچراغ سودا شد
تمام گوهر بحر تقدس و ایمان
به یک دو جرعهء عمق ایاغ سودا شد
ز لوح خاک نشینان لوای آزادی
ز چشم خسته نگاهان فراغ سودا شد
تمام زینت طاووس و نام نیک عقاب
به یک اشارهء چشمان زاغ سودا شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *