+ - x
 » از همین شاعر
1 بیا که قصه کنیم
2 راگ گریه
3 یک کمی
4 تزویر
5 اگر دوباره نیایی
6 حجلۀ زمین
7 آه دریا دریا!
8 تصنیف مادر
9 آزادی
10 تصویر بغض

 » بیشتر بخوانید...
 بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را
 آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت
 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده
 تو چشم شیخ را دیدن میاموز
 ای که کار مردمان پیش تو بند افتاده است
 چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا
 دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
 بیار باده که اندر خمار خمارم
 مقام ناز نداری برو تو ناز مکن
 ای چنگیان غیبی از راه خوش نوایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سپاه غصه ازین غمسرا کناره نرفت
خزان دوباره نرفت
به مرگ سبز بهارم کسی نظاره نرفت
خزان دوباره نرفت
نشد دمی که هما سایه ای نثار کند
مرا بهار کند
شگون زاغ بلا از لب کتاره نرفت
خزان دوباره نرفت
بهار باغ امیدم چه رنگها که نداشت
چه دانه ها که نکاشت
ولی ز بخت بد این زرد بدقواره نرفت
خزان دوباره نرفت
به ملک خستهء من شاه فصل ماتم شد
بلا شد و غم شد
به مرکب آمد و با لطف صد طیاره نرفت
خزان دوباره نرفت
ز راه گنگ نجوم آمدم نظاره کنم
شود که چاره کنم
چه طالعی که بلا از رخ ستاره نرفت
خزان دوباره نرفت
ز خود کجا بگریزم، مکان غصه منم
کجا روم ز تنم؟
دوباره گشت سر افگنده از فواره نرفت
خزان دوباره نرفت
تو انتظار بهاری و من چه نومیدم
چو شاخهء بیدم
که جز به آتشم این رنج بی شماره نرفت
خزان دوباره نرفت
پرنده های تسلی نمی کند شادم
که خشک و بربادم
ز فصل سبز امید اندکی اشاره نرفت
خزان دوباره نرفت
ردای موسم رنگین باغ امیدم
فگنده نومیدم
که تا ز پنجهء پاییز پاره پاره نرفت
خزان دوباره نرفت
ز رنگ الفت تو جام عیش گلگون شد
شکست و راعون شد
شکستگی ز دلم با هزار چاره نرفت
خزان دوباره نرفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *