+ - x
 » از همین شاعر
1 سفینۀ بازگشت
2 خانه - مرد
3 پرچو شدم
4 تو...
5 حرم دام
6 یک سایه نوازش
7 امروز که بی حساب کردم گریه
8 ای آنکه به گهوارهء تن جان من استی
9 هندسۀ هجر
10 سی و سومین نهال

 » بیشتر بخوانید...
 سفره کهنه کجا درخور نان تو بود
 قره العین منی ای جان بلی
 برگذری درنگری جز دل خوبان نبری
 سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه
 غلام پاسبانانم که یارم پاسبانستی
 یا ساقی الحی اسمع سالی
 با من از ایران بگو
 از این تنگین قفص جانا پریدی
 بازآمد آن مهی که ندیدش فلک به خواب
 عبث

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بگذار که آواره و بدنام تو باشم
جان در طلبت داده و ناکام تو باشم
پهنای دلم از رخ تو صبح صفا شد
بی روی تو در مهلکهء شام تو باشم
سرچشمهء چشمان تو آغاز حیاتم
از زهر غم هجر تو انجام تو باشم
تو دانه به مرغ دل من ریختی ای دوست!
تا مرگ مقیم حرم دام تو باشم
آهوی دلم وحشی کهسار جنونست
رم کردهء آزاده ام و رام تو باشم
سر تا قدم از آتش دوری شده ام داغ
گر بیتو نمیرم صنما! خام تو باشم
گر پا سر پیمان محبت بگذاری
ناکام تو، ناکام تو، ناکام تو باشم


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

sakhi:

سلام دوست گرامی و محترم!
این سرورهء استادهم مانند تمام سروده هایش عالی ارزنده زیبا دلنشین و شورانگیز است حظ بردم ممنون شما




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *