+ - x
 » از همین شاعر
1 هیچ کس مثل جزیره تنها نیست
2 سر بزن
3 در سرزمین های دیگر
4 در چشمت گوزنی بیتاب است
5 پیش از شیوع چشم تو اینجا اجل نبود
6 شهری گم شده است
7 نیل را بگو...
8 پیرهن . ته می نشیند در تنت
9 باغهای معلق بابل
10 بی بازگشت

 » بیشتر بخوانید...
 دیوانه یی در من
 از آتش روی خود اندر دلم آتش زن
 کیست بردارد ز اهل معرفت ناز تو را
 چرا ز قافله یک کس نمی شود بیدار
 ای سر مردان برگو برگو
 ساقیا شد عقل ها هم خانه دیوانگی
 چه امکان است گرد غیر ازین محفل شود پیدا
 لعل لبش داد کنون مر مرا
 دیر آمدۀ ، سفر مکن زود
 بهار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

فتح خواهم کرد آن قلب جوان را روزی
قله ی دورترین بام جهان را روزی

تن خوش آب و هوای تو همان بابل را
ملک بوستان های ورد زبان را روزی

فتح خواهم کرد بیهوده چه می رنجانی
همه ی قلعه و دژ هر چه مکان را روزی

گفت اسکندر دنبال تو می جنگیده
تا بیابد وطنت شهر امان را روزی

خوب تقدیر چنین خواسته ار روز ازل
که به من بسپاری بام جهان را روزی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *