+ - x
 » از همین شاعر
1 ز شهر فجر پیام آوری ظهور نکرد
2 چها که بر سر این تکدرخت پیر گذشت
3 یک چند درین بادیه بودیم و گذشتیم
4 دلم به سوی شما شادمانه مینگرد
5 مگو بسیج شبیخونیان به کام شب است
6 چرا به سوی فلقها دری گشوده نشد
7 شبی که قصة فانوس و باد میگفتند
8 بیا نشیمن شهباز را به گریه نشینیم
9 دگر نه چشم به راه بهار آینه ام
10 ای انگبین فروش دروغین ترا سزاست

 » بیشتر بخوانید...
 اسیر
 هر کی بالاست مر او را چه غمست
 سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند
 چون درشوی در باغ دل مانند گل خوش بو شوی
 وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
 مار کر
 جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری
 بگشای لب شیرین بازار شکر بشکن
 بارها گفته ام و بار دگر می گویم
 ذره ذره آفتاب عشق دردی خوار باد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شب شکستن فانوس

شبی که قصهء فانوس و باد میگفتند
چراغ ها همگی زنده باد میگفتند
به جای مرثیه، دستانگران بادیه ها
سبکسرانه غزلهای شاد میگفتند
منادیان که از آسیب سنگ ترسیدند
چرا چکامهء فتح چکاد میگفتند
شناسنامهء رویش به باد رفت آنروز
که آب ها سخن از انجماد میگفتند
شب شکستن فانوس در تهاجم باد
چراغ ها همگی زنده باد میگفتند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *