+ - x
 » از همین شاعر
1 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
2 بر چشم تو عالم ارچه می آرایند
3 ای چرخ فلک خرابی از کینه تست
4 ای پیر خردمند پگه تر برخیز
5 آن را که به صحرای علل تاخته اند
6 چندان که نگاه می کنم هر سویی
7 گویند کسان بهشت با حور خوش است
8 تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
9 یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد
10 رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین

 » بیشتر بخوانید...
 امروز در این شهر نفیر است و فغانی
 بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد
 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
 برهمن گفت برخیز از در غیر
 مرا زياد محبت به خوبرويان است
 جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان
 بود آیا که در میکده ها بگشایند
 زندگی بشتافت، یا من؟
 یا وصال یار باید یا حریفان را شراب
 کژزخمه مباش تا توانی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

در کارگه کوزه گری کردم رای
در پایه چرخ دیدم استاد بپای
میکرد دلیر کوزه را دسته و سر
از کله پادشاه و از دست گدای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *