+ - x
 » از همین شاعر
1 دریاب که از روح جدا خواهی رفت
2 چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
3 بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
4 بر من قلم قضا چو بی من رانند
5 یک چند به کودکی باستاد شدیم
6 گویند بهشت و حورعین خواهد بود
7 امروز ترا دسترس فردا نیست
8 این اهل قبور خاک گشتند و غبار
9 از تن چو برفت جان پاک من و تو
10 چون لاله به نوروز قدح گیر بدست

 » بیشتر بخوانید...
 رو که به مهمان تو می نروم ای اخی
 ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی
 چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا
 اندر مصاف ما را در پیش رو سپر نی
 اندرآ عیش بی تو شادان نیست
 هله صیاد نگویی که چه دام است و چه دانه
 نالدم پای که چند از پی یارم بدوانی
 چنان مست است از آن دم جان آدم
 از میان هزارتا خود من
 اگر چه ما نه خروس و نه ماکیان داریم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی
معذوری اگر در طلبش میکوشی
باقی همه رایگان نیرزد هشدار
تا عمر گرانبها بدان نفروشی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *