+ - x
 » از همین شاعر
1 ترکیب پیاله ای که درهم پیوست
2 کس مشکل اسرار اجل را نگشاد
3 از جمله رفتگان این راه دراز
4 رفتم که در این منزل بیداد بدن
5 چندان که نگاه می کنم هر سویی
6 آن را که به صحرای علل تاخته اند
7 گر یک نفست ز زندگانی گذرد
8 خاکی که به زیر پای هر نادانی است
9 جامی است که عقل آفرین میزندش
10 هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا

 » بیشتر بخوانید...
 آن صبح سعادت ها چون نورفشان آید
 تازه شد از او باغ و بر من
 غم عشق تو از غمها نجاتست
 آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر
 پیشتر آ روی تو جز نور نیست
 بکش بر دوش یا بر دار ما را
 ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گرد نان
 گُلِ شگفتۀ من از بهشت، رانده شده
 مرا بگاه ده ای ساقی کریم عقار
 سوی باغ ما سفر کن بنگر بهار باری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یک جرعه می کهن ز ملکی نو به
وز هرچه نه می طریق بیرون شو به
در دست به از تخت فریدون صد بار
خشت سر خم ز ملک کیخسرو به


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *