+ - x
 » از همین شاعر
1 بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
2 می خوردن و گرد نیکوان گردیدن
3 مائیم که اصل شادی و کان غمیم
4 وقت سحر است خیز ای مایه ناز
5 یک جام شراب صد دل و دین ارزد
6 روزی ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
7 افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
8 می خوردن و شاد بودن آیین منست
9 چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
10 ای آمده از عالم روحانی تفت

 » بیشتر بخوانید...
 بسوزد مومن از سوز و جودش
 پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
 به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را
 یکی مطرب همی خواهم در این دم
 چو زد فراق تو بر سر مرا به نیرو سنگ
 گر دست دهد ز مغز گندم نانی
 یا رب این بوی خوش از روضه جان می آید
 همسایه ی ما شعر نمی خواند و لیک
 به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
 سرافرازی ذلت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مائیم که اصل شادی و کان غمیم
سرمایهٔ دادیم و نهاد ستمیم
پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم
آئینهٔ زنگ خورده و جام جمیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *