+ - x
 » از همین شاعر
1 قرآن که مهین کلام خوانند آن را
2 اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
3 نتوان دل شاد را به غم فرسودن
4 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
5 این اهل قبور خاک گشتند و غبار
6 کس مشکل اسرار اجل را نگشاد
7 از آمدنم نبود گردون را سود
8 عمریست مرا تیره و کاریست نه راست
9 این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست
10 ایدل تو به اسرار معما نرسی

 » بیشتر بخوانید...
 ناآمده سیل تر شدستیم
 کی با ما؟
 یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی
 گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر
 الا ای رهگذر
 کسی کو را بود در طبع سستی
 دیریست که من گمشده در راه توستم
 ياد او خود بفزونی چو رسد ياد رود
 تا تار کاکلت دارد به عاشق تارها
 با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
بر پاره گلی لگد همی زد بسیار
و آن گل بزبان حال با او می گفت
من همچو تو بوده ام مرا نیکودار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *