+ - x
 » از همین شاعر
1 در هر دشتی که لاله زاری بوده ست
2 قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
3 مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
4 گر یک نفست ز زندگانی گذرد
5 خوش باش که پخته اند سودای تو دی
6 آرند یکی و دیگری بربایند
7 خاکی که به زیر پای هر نادانی است
8 چون عهده نمی شود کسی فردا را
9 از تن چو برفت جان پاک من و تو
10 فصل گل و طرف جویبار و لب کشت

 » بیشتر بخوانید...
 صبر تلخ
 بستگی این سماع هست ز بیگانه ای
 پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر
 اهل خورد و برد شو ورنه ترورت می کنند
 در وصالت چرا بیاموزم
 ای هدهد صبا به سبا می فرستمت
 چرا شاید چو ما شه زادگانیم
 چی کنم تا که ز هر چیز دل آزاد شود
 در شرابم چیز دیگر ریختی درریختی
 ز هر چیزی ملول است آن فضولی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
بر پاره گلی لگد همی زد بسیار
و آن گل بزبان حال با او می گفت
من همچو تو بوده ام مرا نیکودار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *