+ - x
 » از همین شاعر
1 ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
2 گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
3 مهتاب به نور دامن شب بشکافت
4 پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است
5 چندان که نگاه می کنم هر سویی
6 بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
7 هر صبح که روی لاله شبنم گیرد
8 خیام اگر ز باده مستی خوش باش
9 رفتم که در این منزل بیداد بدن
10 این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

 » بیشتر بخوانید...
 نشد دراین درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا
 ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
 خلق را زیر گنبد دوار
 بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
 بخند بر همه عالم که جای خنده تو راست
 بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد
 ای ساکن جان من آخر به کجا رفتی
 مرحبا ای پرده تو آن پرده ای
 حکم نو کن که شاه دورانی
 ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *