+ - x
 » از همین شاعر
1 اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
2 ترکیب پیاله ای که درهم پیوست
3 از رنج کشیدن آدمی حر گردد
4 در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
5 اکنون که گل سعادتت پربار است
6 چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد
7 نیکی و بدی که در نهاد بشر است
8 یک قطره آب بود با دریا شد
9 گرچه غم و رنج من درازی دارد
10 برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم

 » بیشتر بخوانید...
 ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی
 کویر
 نگارا تو در اندیشه درازی
 امروز دیدمت که تو در خانهء منی
 خوش سوی ما آ دمی ز آنچ که ما هم خوشیم
 ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن
 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید
 شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد
 ساقی ز شراب حق پر دار شرابی را
 چنان کاین دل از آن دلدار مستست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

هر راز که اندر دل دانا باشد
باید که نهفته تر ز عنقا باشد
کاندر صدف از نهفتگی گردد در
آن قطره که راز دل دریا باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *