+ - x
 » از همین شاعر
1 در کارگه کوزه گری کردم رای
2 از آمدن بهار و از رفتن دی
3 گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
4 من بی می ناب زیستن نتوانم
5 از جرم گل سیاه تا اوج زحل
6 در دایره سپهر ناپیدا غور
7 هرگز دل من ز علم محروم نشد
8 زان پیش که بر سرت شبیخون آرند
9 بر پشت من از زمانه تو میاید
10 آنانکه محیط فضل و آداب شدند

 » بیشتر بخوانید...
 آن مطرب ما خوشست و چنگش
 ای دلزار محنت و بلا داری
 مگر دانید با دلبر به حق صحبت و یاری
 ای نو بهار عاشقان داری خبر از یار ما؟
 روزی برای دیدنت
 پیش چنین جمال جان بخش چون نمیرم
 چو برقی می جهد چیزی عجب آن دلستان باشد
 به لوح نرد محبت به ششدر اندر و ماتم
 به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبی
 عصر بی فال

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
وز دست اجل بسی جگرها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی
کاحوال مسافران دنیا چون شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *