+ - x
 » از همین شاعر
1 اشکی در گذرگاه تاریخ
2 پر کن پیاله را
3 سرگذشت گل غم
4 بهار را باور کن
5 یک گل بهار نیست
6 گفتم برای آنکه بماند حدیث من
7 شراب شعر چشمهای تو
8 تو نسیتی که ببینی

 » بیشتر بخوانید...
 سپاه صبح زد از ماه خیمه تا ماهی
 یک شعر بی شرمانه عاشقانه
 هوای من
 چنگ خردم بگسل تاری من و تاری تو
 ياد روزی که دلم آيينه ی روی تو بود
 بُد دوش بی تو تیره شب و روشنی نداشت
 ببین چه سرخ چه سبز و سیاه كشته شدیم
 سرنوشت واژگون
 ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز
 بیا تا عاشقی از سر بگیریم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سرگذشت گل غم

تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم در دلم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خنده ای وا شد
هر چه بر من زمانه می ازود
گل غم را از آن نصیبی بود
همچو جان در میان سینه نشست
رشته عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد
یا دلم را چو روزگار شکستی هست
می کنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد چه بینم آه
گل غم مست جلوه خویش است
هر نفس تازه روتر از پیش است
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *