+ - x
 » از همین شاعر
1 در پرده اسرار کسی را ره نیست
2 اکنون که گل سعادتت پربار است
3 آن را که به صحرای علل تاخته اند
4 افلاک که جز غم نفزایند دگر
5 می خوردن و گرد نیکوان گردیدن
6 دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود
7 برخیزم و عزم باده ناب کنم
8 خوش باش که پخته اند سودای تو دی
9 چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
10 برخیز و بیا بتا برای دل ما

 » بیشتر بخوانید...
 از کابل تا دوبی
 به پیشت نام جان گویم زهی رو
 چه عصر است این که دین فریادی اوست
 آنک عکس رخ او راه ثریا بزند
 همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
 از سینه پاک کردم افکار فلسفی را
 روزگاربی عشق!
 گل کرده سبز ناز خیالت به خانه ام
 کی می آیی
 صلاح کار کجا و من خراب کجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

می نوش که عمر جاودانی اینست
خود حاصلت از دور جوانی اینست
هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی اینست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *