+ - x
 » از همین شاعر
1 ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
2 چون چرخ بکام یک خردمند نگشت
3 مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
4 بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
5 دی کوزه گری بدیدم اندر بازار
6 ای چرخ فلک خرابی از کینه تست
7 از بودنی ایدوست چه داری تیمار
8 هرگز دل من ز علم محروم نشد
9 هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
10 بنگر به جهان چه طرح بر بستم، هیچ

 » بیشتر بخوانید...
 شوق غزل جوشی
 بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم
 سوخت یکی جهان به غم آتش غم پدید نی
 ای باد بی آرام ما با گل بگو پیغام ما
 بوی آن باغ و بهار و گلبن رعناست این
 به جان پیر خرابات و حق صحبت او
 ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو
 جان خراباتی و عمر بهار
 ندانی تا نباشی محرم مرد
 بیا بر خویش پیچیدن بیاموز

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *