+ - x
 » از همین شاعر
1 در گوش دلم گفت فلک پنهانی
2 مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
3 فصل گل و طرف جویبار و لب کشت
4 آنها که کهن شدند و اینها که نوند
5 من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
6 تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
7 نتوان دل شاد را به غم فرسودن
8 می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
9 این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
10 بر شاخ امید اگر بری یافتمی

 » بیشتر بخوانید...
 گر شراب عشق کار جان حیوانیستی
 در آب فکن ساقی بط زاده آبی را
 دل سراپرده محبت اوست
 ای دوست عتاب را رها کن
 تحفه ی عید
 یک آسمان ابر پر از دود میشوم
 نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
 تنها نه همين سنبل و ريحان کج و پيچ است
 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند
 بر گیر پیاله و سبو ای دلجوی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گویند مرا که دوزخی باشد مست
قولیست خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند
فردا بینی بهشت همچون کف دست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *