+ - x
 » از همین شاعر
1 ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
2 برخیزم و عزم باده ناب کنم
3 چون نیست مقام ما در این دهر مقیم
4 مائیم که اصل شادی و کان غمیم
5 هر یک چندی یکی برآید که منم
6 از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
7 چون حاصل آدمی در این شورستان
8 قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
9 گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
10 نتوان دل شاد را به غم فرسودن

 » بیشتر بخوانید...
 چه باشد پیشه عاشق بجز دیوانگی کردن
 بده آن باده به ما باده به ما اولیتر
 میندیش میندیش که اندیشه گری ها
 شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت
 بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
 خروش خفته
 دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس
 سلمک الله نیست مثل تو یاری
 عاشقی و آنگهانی نام و ننگ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در دایره ای که آمد و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *