+ - x
 » از همین شاعر
1 ز من گیر این که مردی کور چشمی
2 دلی چون صحبت گل می پذیرد
3 فرهنگ آئین رزاقی بداند
4 درین گلشن
5 گهی جویندهٔ حسن غریبی
6 در صد فتنه را بر خود گشادی
7 فتادی از مقام کبریائی
8 چو اشک اندر دل فطرت تپیدم
9 اگر پندی ز درویشی پذیری
10 دل آن بحر است کو ساحل نورزد

 » بیشتر بخوانید...
 گفتم كه گرد خود خط قرمز كنم،نشد
 گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیا
 ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی
 ببردی دلم را بدادی به زاغان
 هله نومید نباشی که تو را یار براند
 ما که باده ز دست یار خوریم
 من پای همی کوبم ای جان و جهان دستی
 با هر کی تو درسازی می دانک نیاسایی
 سودای تو در جوی جان چون آب حیوان می رود
 بیا ای جان نو داده جهان را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به ساحل گفت موج بیقراری
به فرعونی کنم خود را عیاری
گهی بر خویش می پیچم چو ماری
گهی رقصم به ذوق انتظاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *