+ - x
 » از همین شاعر
1 یقین دانم که روزی حضرت او
2 نگر خود را بچشم محرمانه
3 اگر اینب و جاهی از فرنگ است
4 مشو نخچیر ابلیسان این عصر
5 تو هم مثل من از خود در حجابی
6 ندانم نکته های علم و فن را
7 سحرها در گریبان شب اوست
8 در صد فتنه را بر خود گشادی
9 دلی چون صحبت گل می پذیرد
10 جوانی خوش گلی رنگین کلاهی

 » بیشتر بخوانید...
 گر ساعتی ببری ز اندیشه ها چه باشد
 در سوگ استاد شکوری
 اندرآمد شاه شیرینان ترش
 باز می بیند لبانم خالی از سیگار نیست
 با رخ چون مشعله بر در ما کیست آن
 چل سال بیش رفت که من لاف می زنم
 لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا
 مرا در سینه سلطان می شوی آهسته آهسته
 ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت
 از بی كسی نپرس، كه این روزها كسی-

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو رخت خویش بر بستم ازین خاک
همه گفتند با ما آشنا بود
ولیکن کس ندانست این مسافر
چه گفت و با که گفت و از کجا بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *