+ - x
 » از همین شاعر
1 جهان مهر و مه زناری اوست
2 شتر را بچه او گفت در دشت
3 چو رخت خویش بر بستم ازین خاک
4 نگرید مرد از رنج و غم و درد
5 در دل را بروی کس نبستم
6 نگه دارد برهمن کار خود را
7 چه زهرآبی که در پیمانه اوست
8 کف خاکی که دارم از در اوست
9 بسا کس اندوه فردا کشیدند
10 دل بیگانه خو زین خاکدان نیست

 » بیشتر بخوانید...
 بیا بیا که چو آب حیات درخوردی
 سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
 دوش خوابی دیده ام خود عاشقان را خواب کو
 زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست
 به پیش آر سغراق گلگون من
 کو ذوق نگاهی که به هنگام تماشا
 سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 گر ندید آن شاد جان این گلستان را شاد چیست
 اگر می شد که دردم را برايت گريه می کردم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خرد بیگانهء ذوق یقین است
قمار علم و حکمت بد نشین است
دو صد بوحامد و رازی نیزرد
بنادانی که چشمش راه بین است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *