+ - x
 » از همین شاعر
1 به آن مؤمن خدا کاری ندارد
2 برون کن کینه را از سینهٔ خویش
3 کبوتر بچه خود را چه خوش گفت
4 چو می بینی که رهزن کاروان کشت
5 مسلمانی که داند رمز دین را
6 من و تو کشت یزدان ، حاصل است این
7 بشر تا از مقام خود فتاد است
8 ضمیر عصر حاضر بی نقاب است
9 خودی را نشهٔ من عین هوش است
10 شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت

 » بیشتر بخوانید...
 اگر نه عاشق اویم چه می پویم به کوی او
 احتفال وضع
 عیش هاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقان
 اگر تو گرم و من سردم
 سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش
 عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر
 مروت نیست در سرها که اندازند دستاری
 ای آنک تو شاه مطربانی
 ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گرد نان
 خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز جانم نغمهء «الله هو» ریخت
چو کرد از رخت هستی چار سو ریخت
بگیر از دست من سازی که تارش
ز سوز زخمه چون اشکم فرو ریخت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *