+ - x
 » از همین شاعر
1 ترا نومیدی از طفلان روا نیست
2 ثباتش ده که میر شش جهات است
3 ترا از آستان خود براندند
4 چو می بینی که رهزن کاروان کشت
5 نهنگی بچه خود را چه خوش گفت
6 چه شیطانی خرامش واژگونی
7 ز فهم دون نهادان گرچه دور است
8 بیا ساقی بیارن کهنه می را
9 بیا بر خویش پیچیدن بیاموز
10 چو اشک اندر دل فطرت تپیدم

 » بیشتر بخوانید...
 دم
 عقبه ای دیگر نباشد روح از تن رسته را
 تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا
 ای مرده ای که در تو ز جان هیچ بوی نیست
 دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
 ز کجایی ز کجایی هله ای مجلس سامی
 فصل گل در بهار می درکش
 ای چنگیان غیبی از راه خوش نوایی
 تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
 ای مست ماه روی تو استاره و گردون خوش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جدائی شوق را روشن بصر کرد
جدائی شوق را جوینده تر کرد
نمی دانم که احوال تو چون است
مرا این آب و گل از من خبر کرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *