+ - x
 » از همین شاعر
1 تو می دانی صواب و ناصوابم
2 دلی چون صحبت گل می پذیرد
3 زمانه کار او را میبرد پیش
4 دوگیتی را صلا از قرأت اوست
5 نگرید مرد از رنج و غم و درد
6 به ساحل گفت موج بیقراری
7 بسا کس اندوه فردا کشیدند
8 نگاهی فر این جان در بدن بین
9 جوانی خوش گلی رنگین کلاهی
10 بدست من همان دیرینه چنگ است

 » بیشتر بخوانید...
 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
 خط عذار یار که بگرفت ماه از او
 شهری گم شده است
 باده نمی بایدم فارغم از درد و صاف
 ای آینه فقیری جانی و چیز دیگر
 که بوده است تو را دوش یار و همخوابه
 همه جانم ز سراغش بلبم آمده جان
 چون دل من جست ز تن بازنگشتی چه شدی
 ترسم که از این رابطه، یک بار دلت بد شده باشد
 دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بگو ابلیس را از من پیامی
تپیدن تا کجا در زیر دامی
مرا این خاکدانی خوش نیاید
که صبحش نیست جز تمهید شامی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *