+ - x
 » از همین شاعر
1 چو اشک اندر دل فطرت تپیدم
2 ز شام ما برون آور سحر را
3 نه هرکس خود گرد هم خودگداز است
4 منه از کف چراغ آرزو را
5 ز من گیر این که مردی کور چشمی
6 یقین دانم که روزی حضرت او
7 بباد صبحدم شبنم بنالید
8 کهن پروردهء این خاکدانم
9 نهنگی بچه خود را چه خوش گفت
10 چه قومی در گذشت از گفتگوها

 » بیشتر بخوانید...
 هر نفسی از درون دلبر روحانیی
 به شکرخنده اگر می ببرد جان رسدش
 بخاک طينت شوقم زلال اشک سمندر شد
 این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
 هر کی از حلقه ما جای دگر بگریزد
 عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
 ای ساقی سرشار بده بادۀ هورا
 بیا جانا که امروز آن مایی
 ترکیب پیاله ای که درهم پیوست
 دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

وصال ما وصال اندر فراق است
گشود این گره غیر از نظر نیست
گهر گم گشتهٔ آغوش دریا است
ولیکن آب بحر،آب گهر نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *