+ - x
 » از همین شاعر
1 به افرنگی بتان خود را سپردی
2 خودی روشن ز نور کبریائی است
3 خنک آن ملتی کز وارداتش
4 تو می دانی صواب و ناصوابم
5 ز من گیر این که مردی کور چشمی
6 نه از ساقی نه از پیمانه گفتم
7 مرا از منطق آید بوی خامی
8 مرا یاد است از دانای افرنگ
9 اگر خاک تو از جان محرمی نیست
10 خرد بیگانهء ذوق یقین است

 » بیشتر بخوانید...
 نیزه خورشید
 لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا
 آدم آهنی
 آن کیست ای خدای کز این دام خامشان
 جوانان را بد آموز است این عصر
 بیمار رنج صفرا ذوق شکر نداند
 طفل یتیم
 در دل و جان خانه کردی عاقبت
 ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود
 گفت کسی خواجه سنایی بمرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من و تو کشت یزدان، حاصل است این
عروس زندگی را محمل است این
غبار راه شد دانای اسرار
نپنداری که عقل است این، دل است این


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *