+ - x
 » از همین شاعر
1 یقین دانم که روزی حضرت او
2 جهان تا از عدم بیرون کشیدند
3 بیا تا نرد را شاهانه بازیم
4 جهان را محکمی از امهات است
5 بشر تا از مقام خود فتاد است
6 چه عصر است این که دین فریادی اوست
7 بیا تا کار این امت بسازیم
8 بیا از من بگیر آن دیر ساله
9 در صد فتنه را بر خود گشادی
10 درین گلشن

 » بیشتر بخوانید...
 ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز
 سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری
 قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو
 می تلخی که تلخی ها بدو گردد همه شیرین
 نه وحدت سرایم، نه کثرت نوایم
 سام اسامه
 آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز
 بیا ای آنک بردی تو قرارم
 از انبهی ماهی دریا به نهان گشته
 ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

تو میگوئی که دل از خاک و خون است
گرفتار طلسم کاف و نون است
دل ما گرچه اندر سینهٔ ماست
ولیکن از جهان ما برون است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *