+ - x
 » از همین شاعر
1 خنک آن ملتی کز وارداتش
2 ترا نومیدی از طفلان روا نیست
3 برهمن را نگویم هیچ کاره
4 نگر خود را بچشم محرمانه
5 مرا یاد است از دانای افرنگ
6 بسا کس اندوه فردا کشیدند
7 دو گیتی را بخود باید کشیدن
8 من و تو کشت یزدان ، حاصل است این
9 بیا از من بگیر آن دیر ساله
10 برون کن کینه را از سینهٔ خویش

 » بیشتر بخوانید...
 ماه کُشی
 زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
 کرده ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا
 زان ازلی نور که پرورده اند
 جان جان مایی، خوشتر از حلوایی
 سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری
 اگر نه عاشق اویم چه می پویم به کوی او
 مسلمان را همین عرفان و ادراک
 آسیای نوبتی
 صدف خیال خامم به کناب ساحل تو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زمانه کار او را میبرد پیش
که مرد خود نگهدار است درویش
همین فقر است و سلطانی که دل را
نگه داری چو دریا گوهر خویش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *