+ - x
 » از همین شاعر
1 خنک آن ملتی کز وارداتش
2 درین گلشن
3 سجودیوری دارا و جم را
4 از آن فکر فلک پیما چه حاصل؟
5 حرم جز قبله قلب و نظر نیست
6 دوگیتی را صلا از قرأت اوست
7 سحرها در گریبان شب اوست
8 دلی چون صحبت گل می پذیرد
9 چه شیطانی خرامش واژگونی
10 در دل را بروی کس نبستم

 » بیشتر بخوانید...
 شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر
 رو ترش کردی مگر دی باده ات گیرا نبود
 نه محتسب نه ملا بر خری سوارم کرد
 چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال
 ای یوسف خوش نام هی در ره میا بی همرهی
 ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
 هر یک چندی یکی برآید که منم
 اتاک عید وصال فلا تذق حزنا
 بود آیا که در میکده ها بگشایند
 بی مهر رخت روز مرا نور نماندست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مگو با من خدای ما چنین کرد
که شستن میتوان از دامنش گرد
ته بالا کن این عالم که در وی
قماری میبرد نامرد از مرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *