+ - x
 » از همین شاعر
1 بباد صبحدم شبنم بنالید
2 بیا تا کار این امت بسازیم
3 حرم جز قبله قلب و نظر نیست
4 به افرنگی بتان خود را سپردی
5 ثباتش ده که میر شش جهات است
6 ز من گیر این که مردی کور چشمی
7 جهان را محکمی از امهات است
8 خودی را نشهٔ من عین هوش است
9 نه نیروی خودی را آزمودی
10 مرا از منطق آید بوی خامی

 » بیشتر بخوانید...
 یا صغیر السن یا رطب البدن
 رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم
 سحر از پی ندارد شام غمگینی که من دارم
 ستاره ها و آفتاب
 چون آینه رازنما باشد جانم
 یک قطره آب بود با دریا شد
 زهی می کاندر آن دستست هیهات
 هزار مرد به پای تو جان سپردند و....
 آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت
 هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دو گیتی را بخود باید کشیدن
نباید از حضور خود رمیدن
به نور دوش بین امروز خود را
ز دوش امروز را نتوان ربودن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *