+ - x
 » از همین شاعر
1 کهن پروردهء این خاکدانم
2 گهی جویندهٔ حسن غریبی
3 ز شام ما برون آور سحر را
4 چو دیدم جوهر آینهٔ خویش
5 دلی چون صحبت گل می پذیرد
6 برهمن را نگویم هیچ کاره
7 به ساحل گفت موج بیقراری
8 بگو ابلیس را از من پیامی
9 از آن فکر فلک پیما چه حاصل؟
10 مسلمان را همین عرفان و ادراک

 » بیشتر بخوانید...
 در خنده های آیینه من گریه می کنم
 مرا، دی شبنمی از برگ رخسارت حکایت کرد
 دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید
 سنگ شکاف می کند در هوس لقای تو
 بزن که سوز دل من به ساز میگوئی
 زين پرسيدنم نباشد گناه من کو خطای من چه
 بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم
 پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرم
 تقدیم به زنی که در آن سوی آّب ها غمگین و تنهاست
 به تار عاشقی بندم خدايا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دجود است اینکه بینی یا نمود است
حکیم ما چه مشکلها گشود است
کتابی بر فن غواص بنوشت
ولیکن در دل دریا نبود است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *