+ - x
 » از همین شاعر
1 بلبل عشقم و از آن گل خندان گویم
2 اگر بلاکش بیداد را به داد رسی
3 یا رب آن یوسف گم گشته به من بازرسان
4 نه عقلی و نه ادراکی و من خود خاک و خاشاکی
5 آسمان گو ندهد کام چه خواهد بودن
6 به اختیار گرو برد چشم یار از من
7 ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی
8 نالدم پای که چند از پی یارم بدوانی
9 ای دل به ساز عرش اگر گوش می کنی
10 این همه جلوه و در پرده نهانی گل من

 » بیشتر بخوانید...
 ساقی به نور باده برافروز جام ما
 این بار بمان كه شب درازی بكند
 باز به بط گفت که صحرا خوشست
 آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی
 سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری
 تا به کی در پرده دارم آه بی تأثیر را
 آن مه که ز پیدایی در چشم نمی آید
 عشق رويد ز زمين دل من
 گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ
 بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن
ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن
سایه دولت همه ارزانی نودولتان
من سری آسوده خواهم زیر بال خویشتن
بر کمال نقص و در نقص کمال خویش بین
گر به نقص دیگران دیدی کمال خویشتن
کاسه گو آب حرامت کن به مخموران سبیل
سفره پنهان می کند نان حلال خویشتن
شمع بزم افروز را از خویشتن سوزی چه باک
او جمال جمع جوید در زوال خویشتن
خاطرم از ماجرای عمر بی حاصل گرفت
پیش بینی کو کز او پرسم مآل خویشتن
آسمان گو از هلال ابرو چه می تابی که ما
رخ نتابیم از مه ابر و هلال خویشتن
همچو عمرم بی وفا بگذشت ما هم سالها
عمر گو برچین بساط ماه و سال خویشتن
شاعران مدحت سرای شهریارانند لیک
شهریار ما غزل خوان غزال خویشتن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *