+ - x
 » از همین شاعر
1 به كسانی كه می شناسم!

 » بیشتر بخوانید...
 گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
 بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
 خیام اگر ز باده مستی خوش باش
 رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم
 مردانه بجز شيشهء ناموس مزن سنگ
 شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
 ای از نظرت مست شده اسم و مسما
 قلندر جره باز آسمانها
 ساقیا باده گلرنگ بیار
 چه نزدیک است جان تو به جانم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲



رفیق!
ما نشانه های مبهم- ایم؛
خاطرِ زمین به یاد نمی آورد.
فقط در اتاق ها
تولد و مرگِ مان
دور از حضورِ آفتاب وُ ماه وُ ستاره ای
اتفاق می افتد
وَ در عادت خنده ها و گریه ها
فراموش می شود.

رفیق!
ما یادهایی كوچك- ایم؛
وسطِ شرافتِ دست تكان دادن ها وُ
صدایی بی شعورِ ترن یا هواپیمایی،
پاره می شویم.

كاروان ها را بیابان خورده است
سعدی در روز وداع یاران
در سنگ مانده است.
تیتانیك،
هنوز در تصورِ اقیانوس می جنبد،
سرنشینان،
گرفتار در فكرِ سكسِ خوب،
وَ ما
در آلودگی صوتی
گم گشته- ایم.

رفیق!
دیگر هیچ نامی
تازه نیست،
وَ ما از یادِ نام ها رفته- ایم،
در انبوهِ صدا
حتا چون شكستنِ یك شیشه:
«جرنگ جرنگ جرنگ»
به گوش نمی رسیم.

رفیق!
ما نقطه- ایم؛
جملهِ خبری اش افتاده است،
شاید كسی،
به یادِ ما شراب هم ننوشد!

یادداشت: شعری از دفتر «من وُ معشوق وُ ماقبل تاریخ»


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *