+ - x
 » از همین شاعر
1 برادران من
2 آیینه ها
3 جمجمه های پوسیده نیاکان
4 شعر بلند اندام تو
5 کبریت شکسته ء غروب
6 سایه ساز تیره ی تاریخ
7 سوگیانه
8 با ارغنون شکسته
9 خاک بی خاکی
10 تنهایی

 » بیشتر بخوانید...
 گفتی که زیان کنی زیان گیر
 مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند
 موعظه
 زلیخاوار دیشب قصهء نیخانه می گفتم
 ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
 سگ ار چه بی فغان و شر نباشد
 بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
 یک دامن بهار
 ز غيرت خويش در خويشتن نا آشنا بينم
 باوفا یارا جفا آموختی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آیینه ها

آیینه ها حقیقت خود را
از دست داده اند
آیینه ها مکدود نور اند
گویی که از نخست
زان لحظه های فجر شگفتن
با نور بامداد
بیگانه بوده اند

ای همصدای من
ای بهترین صلابت ایمان
من در کجای شهر بجویم امید خویش
من با کدام واژه ی نفرین
در گوش این سیاهی منفور
خوانم سرود خویش

صدا
من از سرزمین غریب می آیم
با کوله بار بیگانه گیم بردوش
و سرود خاموشی ام بر لب
من یونس صدایم را
آن گاه که از رود بار حادثه میگذشتم
دیم
در کامی نهنگی فرو رفت
و تمام هستی من
در صدایم بود

برگرفته از تصویر بزرگ آیینه کوچک

شهر کابل
زمستان 1368


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *