+ - x
 » از همین شاعر
1 ای شاه عرب میر عجم سرور اعلی
2 هرچند ز دست تو خراب است دل ما
3 کمترین بنده بود مهر گل روی ترا
4 ای قاصر از ادای صفاتت زبان ما
5 زعشاق رنجیدنت را بنازم
6 می دهد سرمه فسون نرگس شهلای ترا
7 ز نور شمع من بزم رقیبان روشن است امشب
8 ای دلبر سنگین دل و سیمین بدن من
9 پر خون بود از یاد لبت شیشه ی عاشق
10 ندانم چون کنم یارب دل دیوانه ی خود را

 » بیشتر بخوانید...
 عقل از کف عشق خورد افیون
 چه خوش بی کيف و صوت او اياز هو باشد
 آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد
 شام شد روزم خدايا سرپناه من کجاست
 مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد
 چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود
 در هوایت بی قرارم روز و شب
 رو ترش کردی مگر دی باده ات گیرا نبود
 ترازوی طلایی
 ز زندان خلق را آزاد کردم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ندانم چون کنم یارب دل دیوانه ی خود را
ندارد الفت صحرا نه میل خانه ی خود را

شراب عشق را کردند از روز ازل قسمت
من از روز اول پر کرده ام پیمانه ی خود را

شب تارم نشد روشن زعشقی همچو پروانه
مگر از دست خود آتش زنم کاشانه ی خود را

بکن قصدی که با من داری ای چرخ جفا پرور
که کردم فرش راه سیل غم ویرانه ی خود را

ز آهم همچو نی آتش بجان رفته زلیخا را
کشم تا در نیستان ناله مستانه ی خود را

ندارد مزرع دنیا بجز غم حاصلی ایدل
بسوز از برق آهی خرمن بیدانه ی خود را

رسد از دوستانم زخم ها بر دل از آن داغم
غنیمت ز آشنایان صحبت بیگانه ی خود را

ندیدم در جهان بی وفا از کس وفا مخفی
که تا سازد فدای شمع او پروانه ی خودرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *