+ - x
 » از همین شاعر
1 ناودانها
2 گر فریبد مردم چشمم بیاری بارها
3 عشق چیست؟
4 خیال من یقین من
5 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی
6 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
7 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
8 آزادی
9 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند
10 با یاد چشمهای تو

 » بیشتر بخوانید...
 شاعر کنار پنجره تنها نشسته بود
 گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
 شراب شیره انگور خواهم
 ای جهان برهم زده سودای تو سودای تو
 هله زیرک هله زیرک هله زیرک هله زوتر
 هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی
 من پیش از این می خواستم گفتار خود را مشتری
 آواره تر از باد
 گویند بهشت و حورعین خواهد بود
 رو رو که از این جهان گذشتی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۵

من یاد گرفته ام که چون کام درید
آموخته ام که چون سر از درد کشید
بگذار هرآنچه می توانند کنند
من خونم را به کس نخواهم بخشید


****


شب آمد و شهر را به افسون بگرفت
شمشیر کشید و هیر و هامون بگرفت
تا بانگ نماز صبح را بشنیدم
سجادۀ اعتماد را خون بگرفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *